تازه ۱۰۰۰ بار هم این ویندوز خاک بر سرم رو عوض کردم باز اذیتم میکنه!بعد راستش من اینقدر وقت ندارم که تعجب میکنم دوستانی که مطمئنم آنها هم مثل من گرفتارند چه جوری تندتند آپ میکنن؟!!!
اصلا" کلا" مودم پایینه بیخود چرت و پرت نگم بهتره.
دلم یک مسافرت د رست و درمون می خواد گمونم.یا یک آقای دوست پسر خوب (دوست پسر نسل ما !!! نه نسل سومی!!فرقشو که می دونید!)که ۴ تا کو ه و سینما و تیارت و بام تهران و این جور جاها ببرتم دلم وا شه!
اینه دیگه!
حوصله ام سر رفته.....گمونم وقت شوهر کردنمه مادر!!!!که حوصله اونم ندارم!!!اصلا"حوصله آدم جدید ندارم.....
تولدتان خیلی مبارک!
می دانید که من به شما خیلی علاقه دارم و یک جورایی مرامتان را زیاد می پسندم.آرامش شما ،رمز آلود بودن تولد شما خیلی مرا مجذوب می کند. همینطور مادر شما که ارادت خاصی به ایشان دارم...گاهی حتی برایشان نذر می کنم.
می دانید که ما در محله ای مسیحی نشین زندگی می کنیم و در نزدیکی منزلمان کلیسایی است که می توانیم گاهی در آن شمعی بیفروزیم. همسایه دیوار به دیوار ما (مادام اینها را که می شناسید!) خانواده مسیحی مومنی هستند که ما در این ۳۰ سالی که در کنارشان زندگی میکنیم هیچ آزاری از آنها ندیدیم...مادام جلسات انجیل خوانی دارد و هرگز درکریسمس درخت کاج تزیین نمی کنند.او اعتقاد دارد که تا در دنیا این همه گرسنه هست،تا جنگ هست جشن سال نو چه مفهومی دارد؟! این خانم مهربان ارمنی اعتراضش را به خشونت و جنگ و گرسنگی و بی عدالتی اینطور نشان می دهد.او می گوید تا رستاخیز شما (آنها هم مثل بسیاری از مسلمانها اعتقاد دارند که شما دوباره ظهور می کنید.) جشن سال نو نمی گیرد.
عیسی مسیح عزیز،همین خوبی و نجابت و بی آزاری هموطنان ارمنی ما به من اثبات می کند که شما چقدر خوبید که پیروانتان هم اینقدر خوبند.
اگر روزی خداوند به من پسری عطا کرد خیلی دوست دارم که نامش را مسیح بگذارم.اسمتان یک طوری نیکی مطلق را تداعی می کند.
لطفا" به خدا بگویید وضعیت دنیا اورژانس است.لطفا" بگویید ما را رها نکند...بگویید دوستش داریم ..بگویید می پرستیمش و اگر گاهی خرابکاری می کنیم عمدی نبوده و به خدایی خودش ببخشدمان...ببخشید که زیاده گویی کردم...سلام مرا به همه نیکان و صالحان به خصوص مادر گرانقدرتان برسانیدو بفرمایید که ما را از دعای خیر فراموش نکنند.
تولدتان مبارک.دوستتان دارم.
از دوستان عزیزم ناشناسhttp://unknownbuddy.blogfa.com/ و کامیار http://sirkamyar.blogfa.com/ می خواهم که به این بازی ادامه دهند.
الان هم ندارم.....آمدم بگم که هستم!
امروز رفتم کنسرت خانم سیمین غانم....چقدر این خانم نازنینه و چه صدایی....مثل خواب خوش...لطیف...زنانه...عالی!
پریشب نامزدی دوستم بود.خدا رو شکر پسرک خانواده محترمی دارد خودش هم جوان بسیار با شخصیتی بود.به نازک ما می آید.خوشحالم.
منشی (یا در واقع مدیر) مطب هم شنبه آینده با همسرش می ره انگلیس.صبحی با هم صحبت کردیم...گریه می کرد...نمی خواست به این زودی بره.راستی هم ازدواج در سن بالا گرفتاریهای خودش رو داره ها....فکر کن! به قول نینا حالا دیگه نمی تونم تنهایی هیچ تصمیمی بگیرم!همش باید نظر یکی دیگه رو هم در نظر بگیرم.حالا جدایی از خانواده به کنار!
منهم که با این موارد طاق و جفتم کلنجار میرم!
دعا کنین تصمیم درست بگیرم. خوب؟!
به هر حال از اینکه هنوز به من سر می زنید ممنون.من هم به شما سر میزنم چون خواندن بسی آسانتر از نوشتن است!
کلی هم باید مطالعه کنم ......خدا جون....راستی دوست صمیمی ام و منشی مطبم (که دوستم هم هست) دارند مزدوج می شوند...این هم دو تا خبر خوب.....!
راستی چون برادر عزیز تر از جانم ویندوز لپ تاپم را عوض کرده من با این یکی راحت نیستم و هنوز با کامپی دوست نشدم و برنامه هام قاطی پاتی شده اینه که زیاد با این وقت کم ترجیح می دم با این تحفه ور نرم تا کامل بشه.
یک خبر جدید تر اینه که بالاخره وسوسه ناخن مصنوعی بر من فائق شد و ۲ هفته پیش پس از شکسته شدن ۲ تا از ناخنهایم همه را کوتاه کردم و رفتم یه دست کاشتم....اینقدر با حاله...اصلا" هم معلوم نیست...تازه مجبوری ۳ هفته یکبار بری آرایشگاه برای ترمیمش که اونهم تفریح خوبیه....توفیق اجباری !و احساس اینکه تو هم ( یعنی من هم!!!)زنی!(یعنی دختر!!!
و حیف که اگه از مرحله جدید کارم بگم سه سوته شناسایی میشم وگرنه خیلی حرف داشتم....از محیط جدید ..همکارها.....حیف!!
بعد از سحری از ۴ صبح رفتیم حرم و من برای اولین با ر در عمرم نماز شب خواندم که درست چسبید به نماز صبح یعنی بهترین وقت ممکن!بعد از در ملک عبدالعزیز آمدیم بیرون که یک هتل و مرکز خرید خیلی شیک و آنچنانی درست مقابل در هست و من دوباره از accessoriesبن داوود چند تا حریر قرتی پرتی برای ست کردن با لباسهایم (مثلا" به عنوان کمر روی دامن یا شلوار ببندم یا به دسته کیف یا دور موها)و یک کلیپس موی گوگولی (حال موهام کوتاست ها، برای بعدا") خریدم.بعد آمدیم هتل و خوابیدیم.عصر ساعت 3:40 رفتم حرم برای آخرین بار و تنها....دعایی و طوافی و نماز در حجر و آویختن به پرده خانه خدا برای آخرین بار....
و انتظار برای افطار....عربها خیلی مجهز و سیستماتیک آمده بودند.با فلاسک و ظرفهای یکبار مصرف وبا شور و شوق آماده پذیرایی از روزه داران....سفره در خانه خدا ساده ولی رنگین و با صفاست...با خرمای زرد رنگ لذیذی افطار کردم و نوشیدنی گرمی که به آن قهوه می گفتند ولی نشانی از قهوه نداشت وکرم رنگ بود و زنجبیل و دارچین داشت و بسیار گوارا بود نوشیدم و آب زمزم ....ومهمان خدا بودن را با تمام وجودم نوشیدم و لذت بردم....
بعد هم بلافاصله با نظم بی نظیری خدام صحن را مثل گل پاکیزه کردند و در کمتر از 10 دقیقه آماده نماز مغرب شدیم.عشاء را هم خواندم.....بعد دیگر فقط به کعبه نگاه کردم اینقدر که همه زوایایش را به ذهنم بسپارم.
نمی دانم چطور باید بدرود بگویم....چه جالب "خدا نگهدار" را چطور باید به خدا گفت؟؟؟
خدایا مواظب همه باش ...خدایا مراقب من و خانواده ام باش....خدایا مسلمانان را عزت بده...خدایابه ما سعه صدر و بصیرت بده....خدایا ایران عزیز من را از این خاک بر سری نجات بده و دوباره عزت بده...خدایا ....خدایا...
اصلا" دلم نمی خواست بیایم بیرون...هی می آمدم ...هی دوباره برمیگشتم و یک کم دیگه به کعبه نگاه می کردم....در لحظات آخر با گرفتن عکسی از آخرین لحظه باموبایلم از کعبه دل بر گرفتم آمدم.
ساعت 10 شب...لابی هتل...منتظر رفتن به سمت جده و تهران.قرار است ساعت 3 بامداد پرواز کنیم و 8 صبح به وقت ایران برسیم خاته یعنی تهران...
الان که داشتم این سطور را می نوشتم باز دلم بد جوری تنگ شد.یواشکی یک کم هم گریه کردم.انگار دلت برای خانه پدریت تنگ شود....کاش بیشتر رفته بودم حرم....حیف....چقدر دلم هوای عطر پرده کعبه را و آن آرامشی که بوییدنش به من می داد را کرده....
۵:۴۰ صبح.پس از سحری تصمیم گرفتیم بیاییم حرم برای نماز صبح.الان در بالکن روبروی حجر اسمعیل نشسته ام و دارم فکر می کنم.گرما بیداد می کند.دوباره همه لباسهایم خیس شد.بخار موجود در هوا به چشم دیده می شود.هوا گرگ و میش است و خیلی دلم می خواهد همینجا در خانه خدا بخوابم.تمام حیاط مطاف شده و در حال چرخش است. بر خلاف جهت عقربه های ساعت!!!درست بر عکس همه چیز در این دنیا.....!!!حکمتی دارد لابد.گفته میشود که میدان مغناطیسی اینجا قویتر از هر جای دیگر کره زمین است و شاید با چرخیدن دور این مغناطیس قوی ما هم یک جورایی تنظیم شویم.انگار که در معرض پرتو درمانی یا مثلا" MRI قرار گیریم.شاید برای همینه که زیاد ماندن در مکه مکروه است.....چه می دانم! حتما" یه چیزایی هست که عقل ما بهش قد نمیده.
خانمی الجزایری کنار ما بود و بعد از اینکه ملیت ما را پرسید گفت دختر های ایرانی ملیح هستند.بله دیگه!!
در هتل تا غروب خوابیدیم.بعد از افطار ی( مرغ پلو) تاکسی گرفتیم و رفتیم مرکز خرید سوق الحجاز و از فروشگاه بن داوود دو تا دامن و چند تا سنجاق سینه و یک صندل طبی ورنی مشکی بسیار شیک از SKY LINE برای مامان خریدم.بعد هم از یک مغازه عربی یک نوع شیرینی و قهوه که من خیلی هوس کرده بودم خریدیم و ضمن گپ زدن خوردیم و کلی لذت بردیم.بعد هم ساعت 3 نیمه شب(چشمم روشن!!!) عین شبگردها برگشتیم هتل و خوابیدیم.
یکشنبه 17 شهریور
ساعت 5 بعد از ظهر بیدار شدیم و رفتیم جلسه.بعد از جلسه یکی از همسفر ها که آقایی جوان و معقول و خوش اخلاق بود و یکبار هم لطف کرده بود و برایم کارت تلفن خریده بود از من شماره تلفنم را گرفت و خواست که در فرصتی با من صحبت کند.قرار را برای ساعت 9 شب در لابی گذاشتبم.من هم به خیال اینکه شیطنت و هره کره گروه ما صدای حاج آقا را در آورده و طرف می خواهد گوشی را بدهد دستمان که حواسمان باشد رفتم سر قرار.ایشان با این سوال که شما مجرد هستید یا متاهل شروع کرد و من هم دو ریالیم افتاد که بله.....ما در گلوی ایشان گیر فرموده ایم!!!به خدا من هیچ نخی نداده بودم چون طرف اصلا" گروه خونی اش به من نمی خورد یعنی از این بچه مثبت ها بود که من باهاشون خیلی به قول خودمونی حال نمی کنم .البته اعتماد به نفسش عالی بود چون خوب بالاخره .....البته پسر خوبی بود ها ولی....بگذریم.من هم گفتم در حال مذاکره با شخصی هستم و احتمالا"به زودی می ازدواجم.او هم عذر خواهی و برایم آرزوی خوشبختی کردو تمام.بعد هم اتاقیم کاشف به عمل آورد که طرف متولد 57 است.یعنی سن من را حدود 58 تا 60 بر آورد کرده بوده...یعنی هورا دیگه!!!!
بعد از این خواستگاری با مزه از لابی هتل دوباره یک کم خنزر پنزر برای جایزه دادن به بچه ها خریدم و بعد از افطار (زرشک پلو) تا دیر وقت حرف زدیم...
به آخر خاطرات نزدیک می شویم!!!
۶:۳۰ صبح داخل اتوبوس هستیم برای رفتن به زیارت دوره.اول رفتیم جبل النور را دیدیم که غار حراء بالای آن قرار دارد ولی از کوه بالا نرفتیم.بعد رفتیم گورستان ابوطالب که مزار حضرت ابوطالب عموی پیامبر و پدر حضرت علی (ع) ، حضرت خدیجه (ع)، حضرت هاشم جد پیامبر، دو پسر پیامبر که در کودکی فوت می کنند و... در آنجا قرار دارد.بعد رفتیم کوه ثور را از دور دیدیم که پیامبر در شب لیله المبیت (شب هجرت از مکه به مدینه)به همراه ابوبکر در غاری در آن پناه گرفت و می گویند به فرمان خدا عنکبوتی بر در آن تار تنید تا تعقیب کنندگان گمراه شوند و به گمان اینکه مدتهاست کسی از آنجا عبور نکرده به پیامبر دست نیابند.
بعد رفتیم کوه عرفه را دیدیم که ستونی بر فراز آن افراشته بود و می گویند آدم و حوا پس از هبوط از بهشت در این مکان از زمین یکدیگر را باز یافتند.به همین علت به آن عرفه یا محل شناخت می گویند.بعد هم مشعر و منا را از دور دیدیم.
بعد به هتل برگشتیم و وقت کشی کردیم تا افطار.
بعد از افطار رفتیم حرم و بین نماز تراویح (نمازی که اهل سنت در ماه رمضان بعد از نماز عشاء و به جماعت می خوانند و یک جزء قرآن در آن خوانده می شود و نمازی طولانی است و تقریبا" ۲ـ۵/۲ ساعت طول میکشد.)رسیدیم و طواف را شروع کردیم.چون سنی ها نماز می خوانند نسبتا" مطاف (دور کعبه که محل طواف است)در زمان نماز تراویح خلوت تر است .البته خلوت که می گو یم نه فکر کنی خیلی راحت است ها!!! یعنی این مو قع به نسبت وقتهای دیگر گه تمام حیاط مطاف می شود بهتر است!
نماز به رکعتهای آخر رسیده بود و پیش نمازخودش حسابی منقلب شده بود و چنان با احساس دعا می کرد که ما هم در طوافمان با او آمین می گفتیم و خلاصه خیلی چسبید.بعد در ۴ رکن کعبه، در هر رکن ۱۷ رکعت نماز قضا، یکی دو رکعت نماز، هدیه به ۴ ملک مقرب خدا (جبرئیل،میکائیل،اسرافیل و عزرائیل)،دو رکعت هدیه به ارواح حامی ام ( این رو خودم ابتکار زدم!!)و بعد از کمی استراحت یکبار دیگر طواف کردیم و و بر گشتیم هتل.
من بلافاصله دوش گرفتم و لباسهایم را شستم و رفتیم برای سحری.
جمعه ۱۵ شهریور
تا ۲:۳۰ بعد از ظهر خوابیدیم.بعد از کمی قرآن خواندن شروع به بستن یکی از چمدانهایم کردم که کار خیلی خیلی سختی بود و ۲ بار بین آن از خستگی افتادم روی تخت و استراحت کردم و محکم طناب پیچش کردم!!!(به چه کارهایی افتادم من سوسول!!)
در جلسه بعد از ظهر قرار غار حراء برای شب گذاشته شد.البته کلی سعی کردند منصرفمان کنند از رفتن که سخته و میمون داره که می پرند سر و کله تون و ...دوربینتونو می گیره می بره و....که البته این تمهیدات در گروه سه تفنگدار ما هیچ تاثیری نداشت که هیچ تازه حس ماجرا جوییمان هم تحریک شد و مصمم شدیم که برویم.
رفتم لابی به مامان زنگ زدم چون در اتاق آنتن نداریم و بعد افطار کردیم که کباب کوبیده بود.
ساعت ۱۱ شب رفتیم برای دیدن غار حراء.برای اولین بار خانم های گروه ،بدون چادر با جین و کتانی آمده بودند و چشم آقایان روشن شد.البته خداییش حجابها کامل بود.و چقدر آدم اینطوری خوشتیپ تر است واقعا"!!
در دامنه کوه هم تابلویی به زبانهای مختلف بود و آیه فکر کنم ۲۱ سوره احزاب که در آن گفته شده که پیامبر الگوی شماست ،روی آن نوشته شده بود و بعد گفته بود که بنا بر این آیه از این کوه بالا نروید و یک مشت خزعبل دیگه که من اصلا" نفهمیدم مضمون آیه چه ربطی به منع از بالا رفتن از کوه داشت؟؟!!!!!!
کوه شیب تندی داشت و حدود ۵۰ دقیقه طول کشید تا برسیم به غار.همانجایی که اولین آیات قرآن به پیامبر وحی شد.
بخوان!به نام پروردگارت که آفریننده است.
حس عجیبی داشت.نه خیال کنی غار واقعی بود ها.در واقع حفره ا ی بود در کوه که سقفش صخره ای بود و احتمالا" باید خنک تر می بود و پناهی از آفتاب داغ.واز شکاف انتهایش مسجد الحرام پیدا بود.و مکه غرق نور زیر پایمان و زیبا.
در همان مکانی که پیامبر به مراقبه و مکاشفه و نیایش می پرداخته و در شبی، وحی خدا بر او نازل شده نماز خواندم....گویی قنوتم طول کشیده چون بعدا" همراهانم گفتند چه خبر بود خانم دکتر؟؟؟!!ولی واقعا" متوجه نبودم و گویا دوباره جو گیر شده بودم چون اتفاقا" حواسم بود که دیگران در نوبت هستند چون خودم هم خیلی منتظر شدم تا نوبت به من رسید.
حال خوبی داد و به زحمتش می ارزید.هر چند سر و صدای همراهان و فلاش دوربینها آن سکوت روحانی را به هم بزند.هر چند که در راهت مسکینان عمدتا" بنگلادشی که دو تا از آنهادست راستشان از کتف قطع شده بود و من احتمال دادم به علت سرقت حد خورده باشندبه سویت دست تکدی دراز کنند و من فکر می کردم اگر محمد (ص) بود درباره اینها چه می کرد؟هر چه پول همراهم داشتم که زیاد هم نبود در راه بازگشت دادم به آنها...ولی دلگیرم .آیا کافیست؟من چه باید بکنم....چه می توانم بکنم؟؟ مگر در مورد فقیران هموطن خودم کاری از دستم بر می آید؟مگر یکی دو تا هستند؟؟باز فکر می کنم اگر هر ثروتمند افسانه ای که تعداد آنها هم در مملکت ما کم نیست به دو خانواده شغل می داد و بچه هایشان را تامین می کرد چقدر تعداد آنها کمتر و جرائم وابسته به فقر مالی و فرهنگی کم می شد.اگر قانون درست و حسابی وجود داشت و مراکز مجهزی که حتی با کمکهای مردم اداره میشد و این بچه ها را از خیابانها جمع می کرد چقدر عالی می شد.که هر وقت این کو چولو ها با سماجت به شیشه ماشینت میزنند که چسب زخم و اسکاچ و ... به ۱۰ برابر قیمت واقعیش بخری و تو دلت ریش میشود ولی چون می دانی این پول به این بچه کمکی نمی کند و به جیب پدر مادر معتادش میرود که دود هوا شود یا به حساب کله گنده استثمار گری که در ویلای الهیه یا فرشته اش لمیده و از رقت دل ما به بجه ها، سرمایه های میلیاردی روی هم میگذارد...،چیزی نمی خری.من اگر خوراکی داشته باشم بهشان می دهم ولی پول نه.
هیچ میمونی ندیدیم....خالی بند ها!!!
تمام راه مشغول دست به سر کردن آقای دکتری بودم که اصرار داشت برای کمک در بالا و پایین رفتن از کوه دست مرا بگیرد!!پر رو!!حالا اگه تحفه ای بود به چیزی!!! حالا من عین قرقی میرفتما!!پسره لوس کنه!!راستش تو این سفر تنها چیزیه که بعد از روحانی کاروان رو اعصابمه!!اه!
عضلاتم حسابی گرفته.خدا به داد روزهای بعد برسد.سحری خورش قیمه بود.
این اعراب که الان اینطور بی فرهنگ هستند باید هم از جهات مختلف محدود می شدند.مثلا" حجاب داشتن یا شراب نو شیدن.ماشا الله با اینکه همه حجابشان ۱۰۰٪ کامل است باز هم چشم چرانی آقایان و دید جنسیتی که به زن دارند مشهود است.آنها به سفارشی که در قرآن شده که نگاههایتان پاک باشد عفیف باشید (هم زن هم مرد) توجه نمیکنند فقط پو شش کامل زن به جد رعایت می شود که آنهم به نظر من برای این است که جنس خراب خودشان را میشناسند و در واقع می خواهند زنهای خودشان در معرض نگاه نا پاک هم مسلکهای خودشان نباشند!!!!آخر محدودیتی که برای آقایان ایجاد نمی شود..گرما که آنها را هلاک نمیکند!!!با آن لباسهای سپید و گشاد و نخی وخنک!!!!زنها ولی باید بروند در لایه های متعدد پارچه های مشکی که جنسشان هم اغلب مصنوعی است و تازه روبنده هم بزنند که از شر نگاه هرزه مردان در امان بمانند...خوب مردان نگاهشان را حفظ کنند و طبق دستور قرآن عفت پیشه کنند!نمی شود!!!؟؟؟
یا آنها هم مثل زنها حجاب بپوشند بلکه پس از چشیدن سختی حجاب در آن گرما عفت نگاه پیشه کنند!!ای بابا....اتفاقا" فکر خوبیه ها......مگه ما چشم نداریم و آقا خوشتیپ جیگر ها رو دید نمیزنیم؟؟؟
وای خاک به سرم همه فهمیدن ما هم بله!!! نه والله!!! خوب آنها چرا حجاب نپوشند که از شر نگاه زنان هوسران در امان نمانند؟؟ مردها که ضعیفترند و به طرفه العینی اغوا می شوند و بیشتر در معرض پا سست شدن هستند!!!
در جایی خواندم که اوایل انقلاب یک زن و شوهر ژاپنی در رستورانی در تهران منتظر غذا بوده اند که به خانمه می گویند باید روسری سر کند و یک روسری هم به او می دهند. آ قاهه هم می گوید یکی به من هم بدهید.به او توضیح می دهند که این قضیه برای زنان اجباری است.ولی او جلوی چشم تعجب زده همه روسری سر می کند و می گوید اگر همسر من مجبور است کاری بر خلاف میلش انجام دهد من وظیفه خود میدانم با او همراهی و همدردی کنم!!!
اگر مردهای ما هم همینطور بودند زندگی بهشت می شد.ولی متاسفانه بیشترمرد و زن های ما انگار رقیب یا دشمن هم هستند و اگر محدودیتی ،تضییع حقی یا قانونی باشد که به یکی بیشتر از دیگری امتیاز بدهد خوشحال می شوند . ولی حقیقت این است که زن و مرد باید یار و همدل و مایه آرامش هم باشند.که فرموده خدا در قر آن هم همین است.انگار ژاپنی ها مسلمان ترند!!!
در عربستان زنها از زمان ملک فه دمی توانند دانشگاه بروند تازه اگر خانواده هایشان اجازه دهند و معمولا" هم چنین اجازه ای نمی دهند.به خاطر همین حقوق و مزایای زنان تقریبا" ۲ برابر مرد هاست بلکه راغب به اجازه دادن شوند و زنان هم تشویق به تحصیل گردند ولی باز سنت قویتر است و زن تحصیلکرده در عربستان بسیار کم است و بیشتر آنها که تحصیلات دارند تاب ماندن در محیط بسته عربستان را نمی آورند و به اروپا یا آمریکا مهاجرت می کنند.واقعا" هم حق دارند نتوانند در کشوری زندگی کنند که زن با فشار جوامع بین المللی تازه چند سالی است که شناسنامه دارد!!!رانندگی هم که نمی توانند بکنندو با این شرایط جامعه نباید هم این کار را انجام دهند چون در ثانیه ای یک لقمه میشوند!!
و ازدواج!مادر و خواهر پسر انتخاب میکنند و بعد پسر یک بار دختر را می بیند و خیلی با فرهنگ باشند چند صحبت تلفنی وعروسی! تمام!جوان عربی که فروشنده فروشگاه body shop بود می گفت یکی از دلایل ازدواجهای متعدد اعراب همین است چون به این شکل شانس یافتن همسر دلخواه را ندارند و با ازدواجهای بعدی شانس خود را می آزمایند.
حالا ببین اینها در زمان جاهلیت چه بوده اند ! باز ما می گوییم چرا زن نصف مرد ارث ببرد وچرا شهادت 2 زن معادل 1 مرد باشدو چرا زن قضاوت نکند!!!بابا همین ها هم خیلی است. اصلا" از کجا معلوم که زن ارثی می برده یا شهادتش قبول بوده؟!همینها را هم اسلام با مشقت به اینها تحمیل کرده و قبولانده.....باز هم دمش گرم.بماند که از نظر من خیلی ازقوانین اسلام برای همان موقع کار برد داسته نه الان....یعنی حالا که ملت شعور و آ گاهی قرن بیست و یکی پیدا کردن ،با استفاده از تعالیم قرآن که بیسیک ( پایه ای)هستند باید برای امروز برنامه بریزند و عمل کنند.
مثل قوانین حساب یا فیزیک.اصول همان است ولی آیا ما هنوز با چرتکه حساب کتاب میکنیم یا با ماشین حساب و کامپیوتر؟؟با اسب و گاری و درشکه سفر می کنیم یا اتو موبیل و قطار و هواپیما؟! نمی دانم چرا وقتی صحبت از به روز شدن دین می شود اینقدر همه جبهه می گی رند؟مگر با پیشرفته شدن امکانات زندگی اصول علمی ریاضی و فیزیک از بین رفت؟؟؟نه! بلکه استفاده بهتر و به روز تری از آنها شد....والله دین هم همین است.
تا وقتی یک مشت ملا لغتی دگم اسلام تفسیر میکنند و به خورد ملت می دهندو توجه مردم را به شک بین چند و چند و غسل نمی دونم چی چی و انواع و اقسام احتمالات نگاه نامحرم و صیغه و...از این قبیل خزعبلات معطوف می دارند وضع ما بهتر از این نمی شود.میدانستید در کل قرآن فقط 2 آیه در مورد حجاب هست آنهم آنقدر ملایم وسبک به این مساله پرداخته و به عرف و عفت تاکید کرده که حیرت می کنی چطور در این مملکت به این همه آیه در باره دستگیری از مردم وعدالت و انفاق و بخشش و رعایت حقوق دیگران و دروغ نگفتن و.... که قویا" تاکید شده عمل نمی شود و لی همین به دو تا آیه آنهنم اجرای آن با سلیقه آقایان که مرتب هم تغییر می کند تمام و کمال عمل می شود!!!! حتی در حد نکردن شلوار داخل چکمه چون بر جستگی ساق پا ممکن است آ قایان را تحریک کند!!!!!شنیده بودیم برجستگی های دیگری .....لا اله الا الله!!!!اینجا همانجاست که زن بیچاره پاچه شلوارش در گل و شل خیس و تلیس شود عیبی ندارد ولی مردان زحمت نکشند یک کم جنبه های انسانی وجودشان را تقویت کنندو نکاه عفیف و انسانی به زن داشته باشند و عین خروس تا هر مرغی می بینند......!!!!
آنهم در فرهنگ ایرانی که زنانش معماران تخت جمشید بوده اند و در آن عهد باستان از مرخصی زایمان بر خوردار.....حالا بماند که افتخار مادری هر زنی را به ظاهربیش از مردش از فعالیتهای اجتماعی دور نگه میدارد که البته واقعیت این است که یک زن با تر بیت یک انسان سالم از نظر روانی ، تر بیتی و تا آنقدر که می شود جسمی بیش از آنچه به نظر می آید برساختار جامعه تاثیر گذار است.
البته مردان ایرانی بسیار با غیرت و آزاد اندیش هستند و این دید آخ*وندی را ندارند.اگر بگذارند که از این پیله تحجری که به دورشان کشیده شده بیرون آیند و به اصل ایرانی و اهورایی پاک اندیش خود باز گردند.انشاالله.که ما از ژاپنی ها هیچ کم نداریم که هیچ، پیشینه غنی ترین فرهنگها در حافظه ژنتیکی ما محفوظ و آماده کاربری است.
فکر کن اگر همان فرهنگ اجازه تعالی در بستر زمان را می یافت و با بدیهای فرهنگ عرب آلوده نمی شد الان ما کجای کار بودیم!!!حیف....
فردا قرار است برویم زیارت دوره در مکه.
یهو دیدین زد به سرم خودم رو در عنفوان جوانی باز نشسته کردما!!!حا لا هی هوای منو نداشته باشید!
از بس تایپم کنده سختمه خاطرات رو تمام کنم.....ولی می نویسمشون....صبر کنید...
تا ظهر خوابیدیم.بعد از ظهر در جلسه گفته شد که شب بر نا مه عمره مجدد داریم.بعد از کلی چک و چونه که نروید وآیا می شود برای خودمان یا به نیابت از دیگران انجام بدهیم یا نه و یا باید نیت رجائا" کنیم یعنی بالاخره نمی دانیم می شود یا نه ولی به امید قبولی انجام دهیم (انگار قبلیه را مطمئن هستیم قبوله که این یکی را رجائا" انجام دهیم!!!مسخره بازی و بازی با کلمات آ خو*ندی!!!)،چون یعضی آقایان می گویند کهفاصله بین دو عمره باید حد اقل ۳۰ روز باشد و بعضی می گویند در دو ماه قمری باشد که مال ما اینطور می شد(شعبان و رمضان)وخلاصه کلی شک و شبهه ایجاد کردن و می شود نمی شود کردن حاج آقا ، بالا خره تصمیم گرفتیم برویم.
بعد از افطار سریع آ ماده شدیم و رفتیم مسجد تنعیم برای احرام مجدد.تنعیم مسجدی است که پیامبر عایشه را در آن محرم کرد.در ترافیک وحشتناکی که این روزها مکه دارد رفتیم سمت مسجد الحرام.در مسیر میانبر و کوچه پس کوچه ای که راننده ون ما انتخاب کرده بود با بافت سنتی تر مکه آشنا شدیم.یک چیزی در مایه های امامزاده داوود ۱۰سال پیش خودمان و عجب رانندگی و عجب فر هنگی!!!چشمتان روز بد نبیند!بیچاره پیامبر از دست اینها چه کشیده!!!بعد از این همه خون دل خوردن و هدایت و تعلیم در قرن ۲۱ تازه این شده اند وای به حال ۱۴۰۰ سال پیش !کاملا" لمس و باور می کنی که اینها بتوانند بر سر پیامبر زبا له بریزند...و گویش و لحن و لهجه آنها طوری است که همه اش فکر می کنی دارند با هم دعوا می کنند و الانه است که کتک کاری کنند!تنها نکته مثبت در رانندگی آنها رعایت کامل حقوق عابر پیاده است که آنهم فکر کنم از ترس دیه و این حرفها باشد.مثل نماز خواندن سر وقتشان و بستن مغازه ها هنگام نماز که ما فکر می کردیم از تقید آنهاست ولی بعد فهمیدیم که قانون است و پلیس آنها را جریمه سنگین میکند اگر هنگام نماز داد و ستد کنند!!!
البته مثل همه جا آدمهای خیلی مقید هم دارند و ما در قسمت مدرن تر مکه رانندگی آدم حسابی وار هم دیدیم!!!اینها که کفتم کلی بود....
اعمال را در عرض ۳ ساعت انجام دادیم ...مسجد الحرام از شلوغی قیامت بود چون عمره ماه رمضان خیلی فضیلت دارد و خود عربها از سراسر ممالک عربی به مکه می آیند ته عمره به جای آورند.
تمام لباسهایم خیس بود.بالاخره ساعت ۵/۳ صبح نماز نساء را هم خواندم و تمام....
سحری اصلا" اشتها نداشتم...